اینجا یک آغاز است... آغاز ِ یک مقطع ِ جدید...
در این ابتدا و همین جا، از طرف شما از همه معلمانی که برایتان در این سه سال زحمت کشیدند تشکر می کنیم... و از همه ی کاستی ها پوزش می طلبیم ... ما، همه ی دانش آموزان ِ دوره بیست و شش را دوست داریم و آرزو می کنیم هر کجا هستند، جز در مسیر سربلندی قدم برندارند...
این، آخرین نوشته این وبلاگ خواهد بود...
بنابراین پس از سه چهار روز، دیگر به بخش مدیریت وبلاگ سر نمی زنیم که نظری را تایید کنیم...
این هم از نشریه فارغ التحصیلی، برای آنها که ندارندش.
در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست
یادش به خیر هرکه ز ما یاد می کند
جهانگیر - عسگریان -دیارکجوری ـ خلدی
و همه معلمانی که دوست دار شمایند
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان...
وقتی این وبلاگ تأسیس شد، شما اوّل راهنمایی بودید. و من اکنون احساس می کنم از آن روز، سال ها گذشته است. نمی دانستم اسمش را چه بگذارم، همین طور ناگهان به ذهنم خطور کرد و نوشتم «حرف های جامانده»... و اکنون شما بیش از یک ماه است که دبیرستانی شده اید، از مدرسه رفته اید و ما شده ایم «آدم های جامانده!»...
در این سه سال، خیلی با هم آشنا شدیم. حالا شما همه تان ـ که خدا را شکر، هر کدامتان برای خودتان مردی شده اید ـ می دانید که من عادت ندارم که از بچّه ها تعریف کنم. یعنی شاید چیزی که از من در ذهنتان مانده، بیشتر عتاب و خطاب و غر و گلایه باشد، تا تعریف و تمجید و سپاسگزاری! امّا خواستم بدانید این معنایش اصلاً این نیست که چیزی برای تمجید و قدردانی وجود نداشته؛ که درست برعکس، شاید بیشتر وقت ها شایستۀ سپاسگزاری و تمجید بوده اید تا گلایه و تنبّه. امّا من اگر 99 خوبی و 1 بدی در شما می دیدم، همیشه آرزو داشتم که آن یکی هم نباشد. اخم و گلایه ها هم همه اش به خاطر همین بود. اوایل بیشتر این طور بودم و اواخر کمتر. چون اواخر به یک نتیجۀ مهم رسیدم؛ این که همۀ شما از خود من بهترید! بنابراین، من باید بیشتر نگران خودم باشم تا شما... اواخر، که زحمت کارهای پایه بر دوش آقای عسگریان و آقای خلدی سنگینی می کرد، بیشتر ترجیح می دادم بایستم و از دور، شما را نگاه کنم و نپرم وسط. شما مردان بزرگ را. حرف هایتان را، کارهایتان را، تلاش هایتان را، دوستی هایتان را، انتقادهایتان را، ... و یاد بگیرم از شما و یاد بیاورم با شما، همۀ آنچه که در آن سن و سال نیاموخته بودم و یا اخیراً فراموش کرده بودم. و در دل، به به و آفرین بگویم به دوره ای که تنها نام من سه سال بر دوشش سنگینی کرد و همۀ این افتخار را به زور، یکجا، قورت بدهم... اگرچه هضم نمی شود، چون من بهتر از هرکسی می دانم که این دستاورد، حاصل خروار خروار دلسوزی دبیرانی است که لحظه لحظه با همۀ دانش آموزان دورۀ 26 زندگی کردند؛ حاصل سبد سبد محبّت فارغ التّحصیلان سمپادی است که هرچه بلد بودند ـ از درس و زندگی، از درسِ زندگی ـ در کوله پیشتی بچّه های این نسل ریختند و آنچه بلد بودند، شاید اغراق نباشد که بگوییم ـ عصارۀ بهترین چیزهایی بود که بیست نسل، همه با هم، داشتند.
برای من، دورۀ راهنمایی شیرین بود. امّا دوران دبیرستان خیلی شیرین تر بود. امیدوارم برای شما هم چنین شود. بدانید، دوستانی که دارید در هیچ کجا پیدا نخواهید کرد...
حلال کنید.
دیارکجوری
جمعه، ۲۲ مهر ۱۳۹۰، از ساعت ۸ صبح، مدرسه شاهد ولولۀ برگزاری جشن بود. نزدیک ظهر با آمدن چند نفر دیگر از معلّم ها و بچّه ها جنب و جوش بیشتر شد. چیدن صندلی ها در سالن، آماده کردن سِن و دکور آن، برپایی پارچه نوشته ها، پرچم ها و استندهای جشن فارغ التّحصیلی، هماهنگی و تمرین های آخر گروه موسیقی، آماده شدن مجری ها، چاپ نشریه،... هرچه که بود، تقریباً همه اش تا ساعت ۱۶:۳۰ تمام شده بود.
از ساعت ۱۶:۴۵ کم کم اولیا و بچّه ها روی صندلی های سالن جای می گرفتند. آقای دیارکجوری و آقای دادبین با کمک آقای رسولی اسم همۀ بچّه های دورۀ بیست و شش علّامه حلّی (۱) را روی تخته سیاه سِن می نوشتند...
رأس ساعت ۱۷:۰۰، قرائت قرآن با صدای زیبای معلّم دوست داشتنی قرآن، آقای گتمیریان، آغازبخش مراسم بود...
بعد، به صحنه دویدن مجری های جشن، داریوش و امیرسالار، همه را به هیجان آورد! تشکّری که از طرف بچّه ها بابت این ۱۵ سال از اولیا کردند و خواندن متن زیبایی که داریوش و علی حسین زاده به نمایندگی از همۀ بچّه ها نوشته بودند، در مورد این سه سال...
و بعد، اجرای موسیقی دسته جمعی زیبایی که با تلاش شبانه روزی خیلی از بچّه ها ـ به ویژه سروش عبادیان ـ آماده شده بود و انصافاً هم خوب کار کرده بودند...
قسمت اوّل ترین هابا اجرای علیرضا شیخی، سخنرانی آقای دادبین، مسابقۀ پیامکی عرفان شاخصی و کلیپ معلّم ها برنامه های بعدی در نیمۀ اوّل جشن بودند و بعد حاضرین رفتند برای پذیرایی و استراحتی کوتاه...
بعد از بازگشتن میهمانان به سالن، برنامه با سخنرانی کوتاه آقای دیارکجوری ادامه پیدا کرد و چند دقیقه ای حاضرین سخنان دو تن از نمایندگان زحمت کش اولیا در این سه سال را شنیدند...
سپس، نوبت به یادآوری و تشکّر از تمام همکارانی بود که در این سه سال با بچّه ها بودند و برایشان زحمت کشیده بودند، هرچند خیلی هاشان نتوانسته بودند خودشان را برسانند. آقایان نصرت زاده، جهانگیر و عبّاسلو، به ترتیب به نمایندگی از مدرسه، بچّه ها و اولیا از معلّمان تقدیر کردند...
سپس، قسمت دوّم ترین ها و یک موسیقی تراژیک که سروش عبادیان و داریوش عظیمی آماده کرده بودند، و بعد هم یک کلیپ نوستالژیک دو دقیقه ای...
و در انتها، نوبت بچّه ها بود. آدم های اصلی؛ آن ها که بازیگر نقش اوّل "این سه سال با هم بودن" بودند. هرکس عکس بچّگی اش را می دید، می آمد و روی نامش روی تخته علامتی می زد و بعد هم لوح تقدیرش را می گرفت و می نشست و بقیّۀ دوستانش را تشویق می کرد...
و در آخر هم، همۀ بچه ها روی سِن با هم یک عکس یادگاری گرفتند.
این بود گزارش یک جشن فارغ التّحصیلی.
چنانچه دوست داری در برگزاری جشن کمک کنی، دوشنبه زنگ نهار، در کلاس ۲۰۵ (دبیرستان) باش.
از فیلم و عکس دادن نترسید! فوقش به درد نمی خورند و ازشان استفاده نمی کنیم.
زمان جشن فارغ التحصیلی : جمعه ۲۲ مهر ماه سال نود.




.
.
.
فضا یه کم اندوهناک نشد؟ بابا بیخیاااال. خبری نیست. فقط این آخرین G&G دوره ۲۶ه.
این هفته دوشنبه ساعت ۸:۳۰ میدان تجریش. مقصد هنوز معلوم نیست و همونجا تصمیم میگیریم. ایشالا این آخرین هم جزو خاطرات خوب من و همه کسایی بشه که میان.
وسائل لازم: یه ذره پول
فقط اگه میای تلفنی یا اینترنتی خبر بده
گلاب دره با اینکه خیلی مطرح نیست، ولی واقعاً جای زیبایی ست. این را در عکس زیر که تازه اول مسیر مان بود، به راحتی می شود فهمید...
دو مسیر وجود داشت... یکی از کنار کوه و زیر آفتاب می گذشت... و دیگری از کنار رودخانه و زیر سایه... و خب معلوم است که ما کدام را انتخاب کردیم...
اینها هم دوست داران درختان هستند...
از یک جایی به بعد، دیگر از کنار رودخانه نرفتیم، بلکه وارد مسیر کوه شدیم. کمی (یا شاید هم خیلی) که رفتیم دوباره رسیدیم به دار و درخت. منتها این بار، یک جای بسیار خوب برای اتراق هم پیدا کردیم...
فقط حیف که اولش کثیف بود ....
ولی خب بعدش تمیز شد ...
همان اول، با تلاش چند نفر، یک گودال کنار رودخانه درست شد که طالبی ها را درش انداختیم...
و این آقای خلدی بود که به همراه هادی و فراز، تازه دستشان راه افتاده بود و خلاصه با کندن خاک کنار رودخانه یک جوی جدید در آن منطقه درست کردند. جویی که بعداً با شعارهای «مدیر مدیره» و «خود مدیره» ی مجتبی افتتاح شد!
این ها هم مشغول درست کردن جوجه شدند و آقای شیرکوند هم مسئول آتیش... اون کسی هم که در اون دور داره آتش رو فوت می کنه علی پازکی ست... و هنوز هم نمی دانم این همه نفس را از کجا می آورد...
و خدا با ما یار بود که طالبی ها واقعاً رسیده و خوشمزه بودند...
حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که راه افتادیم به سمت پایین و حدود یک ساعت بعد رسیدیم تجریش...
برنامه فردا (پنجشنبه) به فرداش (جمعه) تغییر زمان داد.
قرار: جمعه، ساعت هشت و نیم صبح.
پنجشنبه ۱۰ شهریورماه، ساعت ۸:۳۰ صبح، میدان تجریش.
برنامه، همان طور که حدس می زنید کوهپیمایی سبک است. ان شاء الله طوری می ریم که ساعت ۲ بعد از ظهر پایین باشیم.
وسایل لازم: مقداری پول.
مثل دفعه قبل، همان صبح پنجشنبه تصمیم می گیریم کجا بریم، ولی احتمالاً گلاب دره یا دربند را انتخاب می کنیم.
لطفاً هر کی میاد در بخش نظرات، و یا تلفنی خبر بده.